خرید بک لینک
زمستونه و هوا عالی و من اغلب پنجره ها رو باز میگذارم و هر روز یه مامان تو حیاط از بچه اش میپرسه جیش داری؟یا هم سر بچه اش داد میزنه چرا تو خودت جیش کردی؟ ناغافل از اینکه صداش تو هفتا خونه آپارتمانی میپیچه...از 24تا30بهمن یه نمایشگاه میخوان برپا کنن اجاره غرفه اش 675تومنه من کارهام به اندازه این میزان اجاره نیست...از طرفی هم 27بهمن امتحان دوره گردشگری*مو دارم و نتیجه این شش ماه کلاس رفتنامو باید بگیرم...دیگه از این کلاسها خسته شدم برای منی که هرماه دوسه تا سفر میرفتم خیلی عذابه یکجا موندن ...پنجشنبه قراره با خیریه جدبدی همکاری کنم ... دوتا کارآموز دارم که یه روز در میون برای آموزش میان پیشم گهگاهی هم کسی پیدا میشه بدلیجات سفارش میده از این قدرت خرید کم مردم بیش از اینم انتظاری نیست...+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ساعت ۳:۸ ب.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 21:42

فروشم در بازارچه خیریه خوب نبود یعنی ناچیز بود بعد من امروز شاگرد داشتم و دیر رفتم و بالطبع جا هم نبود که کارای هنریمو بزارم رفتم نشستم رو چمنها و همونجا بساط کردم هنوز ننشسته بودم که خانمی اومد و برای دخترش کش مو گرفت راستش رو بخواهید من هرچیزی که هدیه بگیرم و به کارم نیاد رو تو بازارچه خیریه میفروشم هر لباسی که بلااستفاده باشه رو میبخشم و زندگیمو اینجوری تا بتونم ساده میکنم هرچند که دور و برم تا دلت بخواد هنوزم شلوغهخلاصه به دلیل نشستنم رو چمنا شدم سوژه عکاسی خیلیا و بعدشم خیلیا راحت اومدن رو چمنا نشستن مثل خودم...تابو رو شکستم یه جورایی ... زندگی ملالت بار شده برام و امشب بسیار غمگینم+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۶/۱۱/۲۰ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 21:42

موضوع اینه که من وقتی قراره درس اجباری بخونم خوابم میگیره هرچند هرشب دم صبح خوابم برده باشه این روزا عیر از سه چهارساعت ظهر شب ساعت 11 خوابم میگیره باز خلاصه که کل روز دارم به خودم نهیب میزنم درس بخون دختر جان جمعه امتحانته مگه پول و 6ماه وقت واسه کلاس نگذاشتی میخوای دود بشه بره هوا؟صفحه اینستای دخترداییمو پیدا کردم خیلی اتفاقی همون که با هم یک رشته قبول شدیم و اون الان دکتراشو داره و منم اندر خم یک کوچه ام تو رشته ام از ته قلبم آرزو میکنم تا پنج شنبه معجزه بشه و بتونم این 7تا دزسو بخونم و امتحانمو با نتیجه عالی بگذرونم + نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 21:42

بساط بدلیجات رو پهن کرده بودم وسط خونه بابا اینا و تند تند داشتم ایده هامو عملی میکردم مامان نشسته بود کنارم و اسم تک تک خرج کارا رو میپرسید بابا از راه رسید و از هر دری حرف زد اخرشم طاقت نیاورد یعنی کنجکاویش امونش نداد و پرسید اینا رو چند خریدی ؟-بسته ای 16تومن-نچ نچ نچ چقدر گرون بعدشم آهی کشید و گفت دخترم خوبه ولی شانس نیاورده پرسیدم از چی؟-مکثی کرد و گفت از کار از کارمادرم هی دعا کرد هی گفت دخترم هنرمنده ولی قدرشو نمی دونندپرسیدم کیا؟مکثی کرد و گفت ماها خانواده اتسرفه کشداری کردم و بهش گفتم مادر چهارستون بدنم سالمه مگه رو دستت افتادم ...از نظر والدینم نه از کار شانس اوردم نه از ازدواج... من اما راضیم آره ... هرچی سعی میکنم بهشون بگم حال من خوبه اوضاعم خوبه حسشون میگه نیس... کاش مادر و پدرم غصه منو نخورند که از غصه اشون یه همچین شبی آتیش به دل من نیفته...+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۶/۱۱/۰۳ساعت ۱۰:۴۳ ب.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:17

بعد از اون دسته از آدمهایی که میان بازارچه خیریه و چک و چونه میزنن برای خرید از بازارچه و من نمیفهممشون آقا شما در توانت نیس نخر اگر خواستی بخری برای کار خیر چک و چونه نزن برو در سوپرمارکت یه بستنی بخر نوش جان کن ... دسته دوم ادمهایی هستن که با رفتارشون روی نیت خیر بقیه تاثیر منفی میگذارند شما میگی آدم باید اونقدر اراده اش قوی باشه که تاثیر نگیره درسته؟ من میگم ما مردم ایران بشدت مردم دهن بینی هستیم و اگر بگیم تاثیرنمیگیریم شکر خوردیم اینا رو گفتم که بگم در حدتوانم متریال از بازار تهران و حتی شیراز سفارش دادم دوستام خریدن و به دستم رسوندن برای جشنواره امون که دو روز بود کلی بدلیجات ساختم و بردم بازارچه ... تعدادی از دوستام حمایت کردن دمشونم گرم... برای اون دسته که به هر دلیلی موفق نشدن بیان بدلیجات دستساز رو اوردم سرکلاسم که بتونن در این کار خیر شرکت کنند ... یه عده اشون خریدن با جون و دل و حتی سفارش هم دادند برای کارای جدید ... یه عده گفتن ما کسی نداریم که اینا بدردش بخوره یکی که اتفاقا شغلش جوریه که با جون ادمها سر و کار داره اول شروع کرد به مسخره کردن دوم انکار اینکه اینا دستسازه های خودت نیست و چون دید بقیه از من حمایت میکنند گفت من نمیدونم چرا همه یه چیزی دستشون گرفتن به اسم خیریه میفروشن من الان یادم نمیاد چی جوابشو دادم ... باید بهش میگفتم از شما که شغلت نجات آدمهاست بعیده ب

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:17

روزها دارن میگذرن روزهایی که ارومن نگرانم میکنند کلاسهای طبیعتگردی دارن به سرعت برگزار میشن امتحان پشت امتحان ... از طرفی هم کلاسهای آموزشی بازاریابی رو میرم ..  فکر اینکه تا این سن یه ساحل نشینم که شنا بلد نیس و حقیقتا از یک لذت زندگی محرومم ،داره اذیتم میکنه ...در این گیر و دار دوتا هم شاگرد دارم که بافتنی اموزش میدم بهشون .... راستی همخونه ای جدیدم یه بلبل خرماس تو خونه آزاده برا خودش و گهگاهی یه چهچه میزنه برام ...+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۰۹ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ&nbsp توسط فَ فَ  | 

برچسب: نویسنده: فاطمه شریعتی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی